قهرمان ميرزا عين السلطنه

5945

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

زيبائى شد . سفيد ، چاق مثل عكسهاى بچه‌هاى بسيارقشنگ كه در اعلان جريدهء « لندن نيوز » مىكشند . ورود جهانشاه خان افشار يكشنبه 29 شعبان ، 18 ثور - ديروز 17 ثور من كرسى را برداشتم . امسال هوا تفاوت كلى با سالهاى قبل داشت . وقايع و اخبارى كه اين چند روز روى داده خالى از اهميت نيست . روز چهارشنبه قبل از ظهر حضرت امارت كبرى را وارد نمودند . كلنل تا بيرون شهر رفته بود در اتومبيل خودش نشاند آورد . صبح پنجشنبه من كارى با حكومت داشتم آنجا رفتم . ديدم اوضاع حركت جهانشاه خان است . جمع كثيرى هم براى تماشا آمده‌اند كه از شيخ محمّد گيلك شنيدم گفت از اول آفتاب اينجا آمدم و تا غروب هم مىمانم تا اين شخص را كه آنقدر اسمش را شنيده بودم ببينم . پس از سلام و عليك با كلنل كه دم اتومبيل ايستاده بود چون ديدم موقع گفتگو نيست رفتم كنار حوض ايستادم . باغ و عمارت سردار مفخم خيلىقشنگ است و اول باغى است در شهر قزوين كه به طرز طهران ساخته و گل‌كارى شده . ميرزا غفارخان وسط خيابان نشسته بود مقدارى كاغذ و پاكت دورش [ بود ] . مىنوشت و مىخواند . مثل ببر بيان و شير ژيان كه هرگز فش به اين دماغ و افاده نبود . كارش كه تمام شد و اتومبيلها حاضر شد صدا زدند بياريد ، بياريد . قدرى گذشت ديدم امير افشار از درب سرسراى عمارت خارج شد . دو نفر جلوى او بودند ، چند ژاندارم و يك صاحب‌منصب عقب . از پله كه خواست پائين بيايد آن دو نفر جلوئى زير بغل امير را گرفتند كه با كمك آنها زير آمد . همه ساكت بودند و ابدا صدائى برخاسته نبود . فقط متوجه امير بودند . كلاه امير ماهوت خاكى رنگ بود مثل شب‌كلاه كه در دهات رسم است . از زقرهء آن معلوم بود كه بتانهء آن پوست بره سياه است . ريش‌سفيد كه دانه‌دانه موى سياه مخلوط آن بود به قدر قبضه‌اى بلند بود كه به واسطهء شال‌گردن بزرگى كه پيچيده بود كج و چوله شده بود . سردارى سرمه‌اى از شال طارم كه خيلى هم بلند بود پوشيده ، عصاى ضخيمى هم در دست داشت . چارق زرد رنگى مثل همانها كه زنجان معمول است در پا داشت . امير به زبان تركى گفت « باب يك نفر از نوكرهاى من همراه باشد » . جوابى كسى نداد و همه در همان حال سكوت باقى بودند . نزديك اتومبيل كه رسيد به نوكر خودش همان‌كه از جلو مىآمد و زير بغل او را مىگرفت كه جوان بلندقدى بود و سردارى ماهوت ماشى ، كلاه نمد نظامى به سر داشت گفت برو تو و اول او را داخل اتومبيل نمود . بعد خودش رفت و نشست . سپس يك نفر صاحب‌منصب ژاندارم كه بسيار قطور بود كه به كلى جاى آن دو نفر تنگ شد . نوكر امير خودش را عقب و